{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

____[The Forbidden Crossing]____

تـقـاطـع مـمـنـوعـه¹¹

کوک سر تا پامو برنداز میکرد و انگار چشماش تحسینم میکردن اما زبونش یه چیز دیگه میگفت:
+خودت اینطوری لباس میپوشی بعد میگی چرا پسرا...
-ببندد
اصلا به تو چه
مگه کلا چند بار زندگی میکنم که هر بار بخوام نگران فکر و خیال یه مشت نر باشم؟
+برو سوار شو ولی اگه کسی چیزی گفت به من ربط نداره هااا
-برو بابا خودم از پس خودم بر میام
+راستی رسیدیم اونجا نچسب بهم فکر کنن دوست دخترمییی
-اونکه کنه هست تویی نه مننن

بعد از کلی کل کل کردن سوار موتورامون شدیم و با هم راه افتادیم...
رسیدیم به پیست..
وقتی وارد شدم همه نگاه‌ها بهمون جمع شده بود
-الان کی کنه هست؟
+دلم برات سوخت
خواستم جوابشو بدم که مری رو دیدم
-سلاممممم
=سلاممم
قضیه چیه؟
-قضیه چی؟
=اینکه چرا با راک اومدی؟
-آها کوک رو میگی؟
+ببخشید سلیطه خانم ولی تا حالا کسی جرئت نکرده اینجا منو به اسم صدا بزنه
-اونا خا.یه نداشتن به من ربط داره؟
یه نیشخند زد و یکم فاصله گرفت اما هنوزم نزدیکمون وایساده بود.
=حالا نمیگی؟
-هیچی بابا گوه ترین اتفاق ممکن افتاد
-چیییی؟
واییی
خدا چه عاشقانه توی مسابقه شکستش بدی بعد عاشقش بشییی و بری تو رابطهه
=درد بی درموننن
رابطه و عشق کجا بود؟
من با این احمق خان؟
=از خداتم باشه کل دخترا تو کفشنن
-ایششش ببند بابا
گفته بودم که به خاطر ناپدریم اومده بودیم؟
=آره خب
-ناپدریم یه پسر هم داشته که الان برادر ناتنی منه
=خببببببببب
-الان کوک برادر ناتنیم از آب در اومده
=چیییییی؟(خیلی بلند)
-زهر ماررررر آرومممم
=واییی الان داستان عاشقانه تر هم شددددد
من همیشه عاشق کلیشه خواهر برادر ناتنی بودممممم
-ببند خواهشااا


کلی با هم گفتیم و خندیدیم که همون پسر گنده هوله که دهنشو سرویس کرده بودم رفت به سمت کوک
کمی به کوک نزدیک تر شدم که ببینم میخواد بهش چی بگه
!سلام رفیق قشنگمممممممم
+ببند بینیم بابا
!نظرت در مورد یه مسابقه چیه؟
+چرا باید مسابقه بدم؟
!چون اگر ببری میتونی موتورمو داشته باشی
+خببب
اگه تو ببری که فکر نکنم اتفاق بیفته، گیر تو چی میاد؟
!یه شب آتیشی و خوب با دوست دختر خوشگلت
+......




#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
دیدگاه ها (۲۶)

پارت هفت کوک: اون وقت چرا( عصبانی)یوری: چون باعث دردسر میشه ...

چند پارتی جونگ کوک نشستیم سر میز شام که پسر عموی کوک نشست رو...

My dady پارت⑥«ویو ات» سانا: خب ات داداشم داره میاد دنبالمونا...

Iove and the moonPart33ویو فردا صبح کوک: یونا عشقم  بیدارشو ...

رمان خون‌آشام من پارت ۴ته : اوو راس میگی خب بگو با دوستم رفت...

تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)

سناریو(درخواستی):وقتی یه دعوای شدید دارید و سرت غیرتی شدن و ...

وقتی مربی بدنسازی و برادر ناتینت بود🔑پارت ۳(last part)+کوک م...

استی: لینو، بگو... این حرکت 🤙🏻 یه اسپویلره، نه؟ پادشاه اسپوی...

Cruel Love پارت ۶ خلاصه غذامو خوردم و قرار شد همگی باهم بریم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط